چقدر تلخ و سوزناک !
نکند مادرش او را کتک زده؟نکند پدر مادرش را گم کرده؟
چادرش را انداخت سرش در را باز کرد از لای در سرک کشید.
پرنده پر نمی زد.
وسط کوچه جوانکی داشت با موبایلش ور می رفت.
با شنیدن صدای دربرگشت.کنج لبش پوزخندی نشسته بود!
خلاصه قصه ما هم به سر رسید دارم تسویه حساب می کنم و از این خوابگاه می رم روزای خوبی بود خاطره بدی ندارم به جز قربان زاده که حتی تو این روزای آخر حاضر نشد دست از اون تعصب و خشکیش برداره و یک مقدار نرم باشه
ولی در عوض نوازنی!
نمی دونم چرا همیشه از نوازنی بدجوری حساب می بردم در حالیکه خیلی با من راه اومده ازش ممنونم
امروز بعد از کلی در به دری و دوندگی بالاخره فهمیدم که کی بیایم و این درس نفرین شده رو پاس کنم بگذریم که چه قدر هم درس خواندم که اگر بر فرض محال امروز امتحان داشتیم قبول می شدم(به این می گن اعتماد به نفس)
دیشب دوستای کره اییم برای من گودبای پارتی گرفتن خیلی خوش گذشت!اونا نمی دونن این افغانی پررو ۵ روز دیگه بر می گرده برای امتحان!!
شقایق(سانگ هی)عشق من که خیلی دوستش دارم دیشب هی می گفت نرونرو دلم برای تو تنگ می شه و از همین حالا داشت قرار می ذاشت که منو و اون و هایشینگ و کانگ می چهارتایی بریم مشهد خونه زهرا خراب شیم!
قراره جواهر و هایشینگ اتاق رو عوض کنند و برن یک اتاق کوچیکتر دلم برای اتاقمون خیلی تنگ می شهکلی ازش خاطره دارم الان که می رم تهران دقیق نمی دونم چیکار کنم
احتمالا دنبال کار می گردم تا برای افغانستان روی!پولی پس انداز کرده باشم
تا بعد
خیلی وقته که ننوشتم خیلی دغدغه داشتم که این کارو بکنم ولی نمی شد
با این انترنت گنده که در ایران است و مشکلات دیگر ..
لیسانسم رو گرفتم البته کامل نه نصفه نیمه
هفته پیش جشن فارغ التحصیلی من بود در دانشگاه علم و صنعت
با پدر و مادر و خوارمان رفتیم خیلی هیجان انگیز بود
همیشه آرزو داشتم از این لباسا و کلاهای جشن فارغ التحصیلی رو بپوشم
اول رفتیم لباس گرفتیم ولی کلاه نبود و به ما گفتن که کلاه تموم شده ولی با شناختی که از سیستم ایران دارم و می دونم یه روده راست تو شیکم هیچ کدومشون نیست دوباره نیم ساعت بعد برگشتم و با انبوه کلاهای جدید روبه رو شدم خلاصه پوشیدیم و اشک پدر مادرمان را حسابی در آوردیم. زهرا جان هم امده بود و یک دسته گل رز برای ما اورده بود که حسابی ما را شرمنده کرد.فضه هم امده بود ولی بدجوری توی خودش بود آخر با این پسر بازی خودشو هلاک می کنه!
خلاصه برای ما موسیقی گذاشتن وزیر علوم سخنرانی کرد و در مورد مزایای که در اختیار دانشجوهای خارجی قرار داده بود داد سخن داد و چشمای همه مارو گرد کرد(به خاطر دروغهاش)
بعد توی ذل آفتاب مارو بیرون کردن که بریم عکس بندازیم و زود لباسای گرانقیمت رو در بیاریم (هم پیج می کردن هم تا مامورا چشمشون به ما می افتاد می گفتند اقا یا خانم برو لباسو در بیار(به زبون خوش)
خلاصه خیلی خودمونو دوست داشتیم و خوارمان رو مامور کردیم که برو و از ما فلم برداری کن
اون بنده خدا هم که تا حالا این کارو نکرده بود نتیجه کار کمدی خنده داری شد که وقتی رفتیم خانه هم غصه خوردیم هم خندیدیم
الان دو روز است که اسیر شدم به این خاطر که یک معرفی به استاد کوفتی داشتم(که هزار بار به خاطر این کار توبه کردم)
چون استادها دوتاکردن و تا اطلاع ثانوی دور و بردانشگاه پیداشون نمی شه
یعنی سفر افغانستان تا سنبله به تاخیر افتاده
هر چند ته دل مارو حسابی خالی کردند که بروین اونجا با بمب مروین روی هوا
برای من مهم نیست من می خواهم هر جور شده بروم به قول یکی از بچه هایی که رفته اونجا یا میروم اونجا زندگی می کنم یا می میرم ولی دگه به ایران بر نمگردم
این روزا بچه ها سخت مشغولند برای درس خوندن
منم می خونم ولی کمابیش چون واحدام خیلی کمه و اینقدر دغدغه های زندگیم زیاد شده که خوندن امتحان توش گمه
ز و ف رفتن دکتر. دیشب ف جون دچار استرس شدید شده بود هم به خاطر امتحانا هم به خاطر یه سری مسائل بی خود که نمی دونم چرا بهشون فکر می کنه
دیشب به من گفت به سرش زده رمانی بنویسه که شخصیتای داستانش بچه های خوابگاه باشه خیلی استقبال کردم و گفتم اگه ممکنه یه بخشایی رو بده که من بنویسم اون یه نگاه عاقل اندر سفبه به من کرد و گفت نچ تو با اون نثر خنده دارت ملودرام !!! منو نابود می کنی ؟! بنابراین تصمیم گرفتیم هر کدوم شاهکاری جداگانه خلق کنیم!
نمی دونم چه جوری بنویسم این همه خاطره شادی خنده گریه غصه ها ...چه جوری می شه اونا رو به رشته تحریر دراورد از همه مهمتر کلی دسته گل به اب دادیم تو خوابگاه خیلی هارم اذیت کردیم و شرمندشون شدیم که خودشون خبر ندارن اگه این افشائیه به دستشون برسه ما رو می کشن
کی می دونه این ریحانه سر به زیر و ف مغرور این طوری باشن؟
تا یک ماه دیگه لیسانسمو می گیرم وای نمی دونم چی می شه خدا بزرگه بله خدا بزرگه ولی وقتی خودمو مثلا می ذارم تو یه شغل مهم دولتی یا مثلا استادی دانشگاه تمام وجودم داغ می شه نمی دونم چرا یه جورایی احساس می کنم که اعتماد به نفس این کارو ندارم
البته ته دلم یه چیزی می گه این به خاطر اینه که تو خیلی سر به هوا شدی
اون عشق اولیه که به رشتت داشتی خیلی کم رنگ شده و اینه که خیلی مادی شدی
نمی دونم باید فکر کنم
چقدر بی پولی بده چه قدر عشق مزخرفه چه قدر زندگی بیهوده اس ووو
ف می گفت من موندم تو چرا مثل عقب مونده ها نیشت بازه ولی ز می گفت می دونم تو هم توی فکرت مثل مایی ولی خودتو زدی به اون راه
نمی دونم این روزا کلافگی عجیبی دارم گفتم شاید مشکل جسمیه که با دارو خوب شه دکتر رفتم دارو هم خوردم ولی مشکلم حل نشده
گاهی احساس می کنم کارایی که الان دارم انجام می دم درسته زندگیم هدفمند شده
ولی به دلم که رجوع می کنم می بینم یه جای کار اشتباهه
خیلی از کارایی که می کنم کاملا بی هدفه
درس خوندن رو عملا تعطیل کردم
خیلی از کارایی که مخصوصا توی این یه سال کردم با دقت می فههم که با انجامشون به یه سری از آرمان هایی که داشتم خیانت کردم
من چه انتظاری از خودم دارم نمی دونم؟؟؟
خیلی وقته که ننوشتم .می دونم که خیلی از وبلاگم دور افتادم
ولی اتفاقاتی افتاد که نمی دونم خیر بود برام یا شر.
اولش اینکه واحدام تو دانشگاه خیلی کمه اینه که اصلا حوصله ام نمی شه بیام سایت
اتفاق بزرگتر اینه حدود یک ماه به افغانستان رفته بودم
واقعا جالب بود البته به اون هدفی که دنبالش بودم نرسیدم ولی خیلی چیزای دیگه دستگیرم شد
واقعا درسته که تا با چشم خودت نبینی باورت نمی شه
یکی می اومد از افغانستان می گفت عالیه(به ندرت)
یکی می اومد می گفت بکش بکش و جنگ و خونریزیه .قحطیه .فقر و فلاکته و...
همه اینا درست بود هر روز تو یک بخش از کشور درگیری هست.شهر شلوغ و کثیفه
گرد و خاک انقدر زیاده که هر روز باید بری حموم.برای تویی که تو ایران بودی نوع نگاهها قابل هضم نیست
به نظرت اگه تویی که 20 یا بیشتر سال در یه کشور دیگه بودی اگه بری احتمال مردن هم هست
ولی یه حس دیگه ای هست که اونم جالبه
اونم اینه که کم کم یه چیزی میره زیرپوست تنت !قلقلکت می ده
یه دفعه به خودت میای که ااا عادت کردی به همین شلوغی کثیفی و...
چرا ؟چون وطنته با غرور از خیابونا رد می شی می ری تو پاساژا قیمیتا رو می پرسی به وزارت خونه سر میزنی دیگه با ترس و لرز از زیر نگاهها و پوزخندها در نمی ری...
رفتن سخته می دونم ولی باید بریم نه این که ایرانیا چوب و چماق گرفتن با ضرب و زور می فرستنت!نه
به خاطر خودت باید بری
به خودت احترام بذار
یه دختری بود به اسم فاطمه اون خیلی خیلی غمگین بود مارو هم خیلی خیلی غمگین کرده بود چون شنیده بود دوست پسرش ترکیده یعنی مرده
ولی بعد فهمیدیم الکی هممون خیلی خیلی غمگین شدیم چون اون نمرده!!!
امروز می خوایم با ز جان بریم آذوقه زمستانی بگیریم و از مرگ حتمی نجات پیدا کنیم(اشاره به کوپن بخور نمیر دانشجویی) البته تیرمون به سنگ خورد چون مسئولان دانشگاه توطئه مارو کشف و خنثی کردن زیرا پنیراین حلقه مفقوده نبود(منم جونم بستس به همین یه تیکه پنیر)
شایان ذکره که بگم ف جان که فعلا باهاش در کنتاکتم در اقدامی بی آبانه سر مسئول پخش آذوقه داد زده من پنیرمو می خواهم چه کسی پنیر منو جابه جا کرده ؟(روت کم شد اسپنسر جانسون؟)
فعلا در سایت غاز می چرونم تا ز جونم بیاد دانشگاه
این خانم مسئول سایت هم رو من کلید کرده الا و بلا چت رومتو ببند انگار نه انگار که ما برای دوستان دلمون تنگ شده و از زور بیکاری داریم این کارو می کنیم وگرنه قصد و غرض شخصی که نداریم حق یکی دیگه رو که می خواد اینترنت بازی کنه رو بخوریم
استاد دقیقا سوالاتی رو داده بود که فکر نمی کردم
فعلا تو هپروتم تا نمره ها اعلام بشه خیر سرمون می خواستیم معدل الف بشیم
با هم اتاقیم فعلا کنتاکت شدیدیم اصلا روحیاتمون به هم نمی خوره احتمالا ترم بعد جدا می شیم
نمی دونم خیلی دلم می خواد خوب باشم ولی نمیشه حالا یا بدی از منه یا دیگری احتمالا پای شخص ثالثی در میونه لابد!!!