تبليغاتX
حشرات الارض
من تو سایت نشستم .ف توی کلاس دراه بحث روان شناسی می کنه .ز نشسته تو همایش مولوی شناسی .هر کدوم از ما به نوعی سرمونو گرم کردیم.تا هفته دیگه درسها تموم می شه امتحانا شروع می شه.شب امتحان میاد با تمام اضطرابش بی خوابیا و تقلبها.بعد تموم می شه بچه های کلاس ما هفت ترمه تموم می کنن و میرن .من تنبل می مونم و ترم هشتم.

این هفته توی دانشگاه ما هفته پزوهشه. چند تا شرکت صنعتی مثل ایران خودرو  و سایر موسسات اومدن برای تبلیغ کالاهاشون.یه چیز جالب می گم از چشم گشنگی دانشجوها

با یکی از دوستام رفته بودیم بالا شرکتی با نام... محصولات چیپس خودشو برای فروش اورده بود

برای اینکه مشتری در انتخاب محصولات راحت تر باشعه توی ظرفهای شیشه ای بزرگ چیپس با طعمهای مختلف ریخته بودند)دلت آب افتاد؟

رد می شدیم گفتیم امتحانکی کنیم مزه رو چشیدیم وای چه خوشمزه دوباره گفتیم امتحان کنیم وای چه خوشمزه دوباره تر امتحان کنیم که با نگاههای چپ چپ خانم فروشنده رو به رو شدیم ناچار خرید کردیم و نرسیده به در ورودی تموم شده بود .بچه های دیگه هم همین کارو می کردن و وقتی با نگاههای فروشنده رو به رو می شده یا راهشونو می کشیدن می رفتن یا می خریدن

بین راه از هر کی می رسیدیم چطور بود می گفتن چیپسا خیلی خوشمزه بود مفته برین بخورین انگار نه انگار که کلی نمایشگاه براشون بار علمی داشته

فرداش کلاس داشتم دانشگاه به کتابخونه که رسیدم وسوسه شدم برم دوباره چیس خوری وقتی رسیدم دیدم چه ازدحامی اون  هم...

بقیه باشه بعد

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 17:50 توسط زنبورک |

دیشب برف میومد (خیلی سعی کردم که رمانتیکتر در مورد بارش برف بنویسم ولی نشد)اون هم وقتی متوجه شدم که نصفه شب از خواب پریدم چون بدجوری گرمم شده بود و معمولا بلند می شم تا آب بخورم)ز خوابیده بود.مهتاب نورش پاشیده بود روی دیوار روبه رویی .اومدم از یخچال اب بخورم که چشمم افتاد به پنجره و باقی قضایا.تو این فکر بودم که حشرات خوب خدا تو این زمستونی چیکار می کنن؟حشره های انسانی که بعضی هاشون جاشون گرم و نرمه مثل ما که ناشکر نیستم ولی اکثرا وضعشون از حشره های واقعی خرابتره بیاید دعا کنیم خدا ما رو از دامن خودش دور نکنه

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 14:48 توسط زنبورک |

بعضی روزا آدما خوشن بعضی روزا آدما می خوان از زور بدبختی بمیرن

قشنگترین لحظات من زمانیه که کنار خونوادم هستم شاید اون موقع نفهمم ولی در خلوت یا تو یه جای غریب خودمو بدون اونا خالی احساس می کنم

دارم میرم مسافرت به دیدن امام رضا می دونم که این دفعه طلبیده چون خیلی می خواستم از زیرش دربرم انگار شیطون رفته باشه تو جلدم ولی الان احساس خوبی دارم که دارم می رم

برام دعا کنید

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 9:59 توسط زنبورک |

هر کس وقتی مطلع می شود که من رشته علوم سیاسی می خوانم ابتدا دماغش را کج و کوله (چین )می کند که ای وای تو را چه کده که ای همه رشته را الا کردی و سراغ پالتیک رفتی نانت نبود ابت نبود سیاستت چی بود اصلا تو دختر استی ای غلطا چیست؟

بی بی هر وقت به خانه می روم می پرسد دختر جان نام ای رشته چی بود بالخره داکتر می شی یا انجینر من هم با همان لهجه صاف تهرانی مگویم

مادربزرگ!من رئیس جمهور اینده افغانستان می شوم ان وقت چشماشو چپ می کنه به سر تا پای ریزه میزه من نگاه می کنه؟

چی می گی؟مگه تو می تانی بی خود گپای مفت نزن !این از بی بی.

یکی از فامیلا هر وقت می رم خونشون یک دختری دارن که چند ساله پشت کنکوره تا منو می بینه انگار دشمن خونخوارشو دیده .به خصوص اون لقمه کوفتی سرسفره از گلو پایین نرفته خانم تمام اطرافیان رو مجاب کرده که دانشگاه چیز بی خودی هست و اخر کار کهنه شوری است.در این حال هم زل می زنه توی چشمای من

کسانی هم که ظاهرا منو دوست دارن می گن فقط بخون ولی هیچ وقت نمی گن بابا تو این افغانستان کوفتی تو هم یه طرف مملکتو می گیری

ایا هضم این که یک دختر می خواد واقعا یه کاری بکنه تو قرن بیست و یک انقدر برای ما سخته؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 12:53 توسط زنبورک |

می دونم که باید همین الان و همین جا مهمترین تصمیم زندگیمو بگیرم .باشه هر چه باداباد بلند می شم

ولی ضربه مگس کش روی میز میخکوبم می کنه!!!

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 12:27 توسط زنبورک |

دیشب بعد از مدتها دلم بدجوری گرفته بود می خواستم های های گریه کنم این ثابت کرده که هنوز ظرفیتم به اندازه کافی رشد نکرده

با آمنه سر کلاس قهر کرده بودم مثل بچه کوچولوها بهش پشت کرده بودم و بغض قلقکم می داد بعد هم دچار این دلتنگی مسخره دوره ای شده بودم که چی خودشو از موضوع تحقیقی امون کشیده کنار انگار نه انگار که باید! باشه

رفتم اتاق ه و ز اهنگ ترازدیک گوش کردمو و احساسات در کردم

الان هم بعد از اون همه بی خوابی زل زدم الکی به مونیتور با اون سیستن عامل مزخرف لینوکس

به جای مطالعات عمیق سیاسی دنیا !

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 12:25 توسط زنبورک |

دیشب وقتی با چشمای سرخ شده از خواب در ساعت 3 نصفه شب بالاخره موفق شدم یه طرح ظاهرا جامع درباره تحقیقم بنویس

نمیدونی چه خوشی زده بود زیر دلم

ویه کشف جدید اینکه تا قبل فکر می کردم مشکل از استادام نیست و از مغز آکبند منه اما حالا فهمیدم نه واقعا آکبند نیست

اما از طرفی افسوس خوردم چرا در سال چهارم به این نتیجه جالب رسیدم

واقعا من به عنوان یک دانشچوی علوم سیاسی چرا هیچی از دنیای اطرافم نمی دونم ؟

ه می گه برو یه جایی که استعدادت شکوفا بشه نمی دونه که سالهاست با دست خودم این تتمه استعداد رو پاره پاره کردم اینا هم که می بینی ذرات باقی مونده است

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 12:20 توسط زنبورک |

بسکه نشستم تو سایت زل زدم به این مونیتور لعنتی سرگیجه گرفتم

می دونم این بورسیه لعنتی اون هم نو یه کشور خارجی تو دلم می مونه ولی چکار کنم تا موقعی که در مقطع دبیرستان درس می خوندیم له له می زدیم برای لیسانس و دلمون غش می رفت برای دانشگاه ولی حالا چی؟

واقعا دلم می خواد برگردم افغانستان از این جا خسته شدم ولی نه اون طور که از اون دل کندن آسون باشه شاید چون این جا بزرگ شدم با این جا خو گرفتم با مهربونی و بی تفاوتی و حتی زخم زبوناشون رشد کردم ولی احساس می کنم اگه بمیرم تو یه کشور غریب مردم مثل باباجان که در اینجا مرد ه

نمی دونم تو اون لحظه های اخر چه حسی داشته ؟دوست داشته واقعا اون جا بمیره یا ...

بی بی ام می گه منو بکشن من برنمی گردم با اون نغمه های شیرینی که بعضی وقتا از دنده راست بلند شده برام می خونه تو یه حالت خلسه فرو می رم درسته اونجا نبودم ولی خودمو تو اون دشتای پهناور احساس می کنم با لباس یه دختر دهاتی که داره گله هاشو به خونه می بره احساس قشنگیه ولی مادر و پدرم مدام تو گوشم می خونن که من تو واقعیت زندگی می کنم نه تو رویا

وقتی کاری از پیش نمی برم یه بغضی انگار می خواد خفم کنه الان هم اونجوری هستم اول فکر کردم گره روسریرو محکم ستم اما نه وقتی بازش کردم همون طور یه چیزی به گلوم چنگ می زد غصه دلتنگی بی چارگی اروزهای دور

غصه یه نسل سوخته

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 14:15 توسط زنبورک |

تب فوق همه رو گرفته بعضیا اعلام کردن دارن علنا درس می خونن واسه کنکور بعضیا در خفا این کارو می کنن بعضیا مثل ما خودشونو زدند به بی خیالی بعضیا قول یه بورسیه مشتی رو با وعده وعید پارتیاشون گرفتند و بعضیا از ما بهترون بورسیه شون آمادست فقط منتظرند آی کیوشون اجازه بده درسارو پاس کنن بعد بزنند به چاک

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 10:12 توسط زنبورک |

دیشب خیلی راحت خوابیدم اصلا باورم نمی شد نه جنی نه روحی هیچی گریبانگیر ما دوتا خدازده نشد

در عوض یه خواب خیلی جالب دیدم که خنده داره ولی فکر می کنم روش فکر کنم جالب می شه یه چند تا ایده نوشتاری به من داده

فردا فضه به تهران می ره رمانتیکه براش کلی تیپ ردیف کردیم بلکم بره به نون و نوایی برسه

منم فردا به احتمال زیاد می رم کنفرانس خاورمیانه در تهران  به قول یکی از استادای نکته سنجمون سمینهار

نمی دونم افغانستان چه ربطی به این خاورمیانه داره ولی چون امریکا تو خاورمیانه بزرگ لیستش کرده حتما هست دیگه ما هم تبعه اونجا هستیم ناسلامتی بریم در صفحه تاریخ نامش را بدرخشانیم

تا بعد

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 10:11 توسط زنبورک |

دیشب یکی از بچه های دهن لق در سفری که ف به اتاقشون داشته اعلام کرد که ناطقه نامی(ببینید که چه تخیلی داره )در اتاق شما می زیسته هرچند تا من یادم میاد ما تو این اتاق بودیم اون هم روحی جنی چیزی می دیده (سایه های موهوم)

دو عدد جنس مرد(ظاهرا جذابیت بیشتری داره جنس مرد)به اتاق شما یورش بردند(همون اتفاقی که برای ف جان افتاده)و اونا هم جیغ زدند و در رو به روی خودشون قفل کردند!این موضوع بو داره چون که معملا فرار می کنند مردم و یا این هم جالبه که حداقل اگه فرار می کردنداونا سد راهشون بودن

حالا چرا دوتا نکردن و در رو خود قفل کردن!!!!

راستی به شیشه هم گوییا سنگ می زدن اون ناجوانمردا

لذا در استراتزی کاملا جدید به خرج دادیم شال و کلاه کردیم به اتاق ز و ه رفتیم

شب رو در اوج فلاکت گذراندیم بنده خدا ز رفتم رو تختش طبقه دوم با هم خوابیدیم پرس شده بود به دیوار نه من فهمیدم چطور خوابیدم نه اون

تازه نصفم رو تخت بود نصفم رو هوا

ه هم نصفه شبی بلند شده یه لنگ تو هوا دیده بود و کپ کرده بود

تا بعد

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 10:0 توسط زنبورک |