استاد دقیقا سوالاتی رو داده بود که فکر نمی کردم
فعلا تو هپروتم تا نمره ها اعلام بشه خیر سرمون می خواستیم معدل الف بشیم
با هم اتاقیم فعلا کنتاکت شدیدیم اصلا روحیاتمون به هم نمی خوره احتمالا ترم بعد جدا می شیم
نمی دونم خیلی دلم می خواد خوب باشم ولی نمیشه حالا یا بدی از منه یا دیگری احتمالا پای شخص ثالثی در میونه لابد!!!
جمعه عيد قربان يك جعبه شيريني خريديم رفتيم سر راه الف تلفن زد گفت ميام مي رسونمتون اونجا خفنه تنها نريد برام يك صندق چوبي به شكا قلب گرفته بود توش دوتا غنچه گل رز بود.واقعا جاي پرتي بود و پر از افغاني (مشخصه اين جور جاها) آدرس سرراست نبود بالا رفتيم پايين اومديم دوباره بالارفتيم پايين اومديم.الف خونش به جوش اومده بود صورتش قرمز شده بود.مدام غرغر مي كرداينجا آخه جاست اومدي؟يه دفه ديگه بياي واي به حالت و از اين جور حرفاي صدتا يه غاز بالاخره پيدا شد مارو رسوند و رفت.
در رو كه زديم مهديه اومد دم در واي چقدر بزرگ شده بود.چه قدر قد كشيده بود.با تعجب مارو نگاه كرد بعد دقيق تر يه چيزي تو چشماش درخشيد جيغ زد شماييد؟پريد بوسمون كرد.بچه ها بزرگ شده بودند هاني كوچولو مارو اصلا نمي شناخت 7 ساله شده بود. محم عين سيب گرده شده بود به باباش رفته بود.دوتا بچه شير خوره تاتي تاتي كنان اومدند بغلمون.
نشستيم حرف زديم و درد دل.فرشته مي خواد يه كارايي براي ح كنه.كلي در گوشش خوند.يه ذره سر عقل اومده ولي از آينده خيلي مي ترسه.نمي دونم اگه منم جاي اون بودم اين طور مي شدم يا نه؟خدايا كمكش كن...
توي خونه نشسته بوديم كه درو زدند باز كه كردم واي خداي من! باورم نمي شد ح پشت در بود جيغ زدم و پريدم بغلش حال اون هم مثل من بود خنديديم.همديگرو بوسيديم .گريه كرديم و دوباره خنديديم
باورم نمي شد 4 سال چه زود گذشت شكسته شده بود صورت خندونش رو حفظ كرده بود ولي روحيه اش حسابي ضعيف شده بود.
شوهرش يا بهتر بگم كسيكه هم سن پدرش بود سكته مغزي كرده بود و گوشه خونه افتاده بود زن اول شوهرش طلاق گرفته بود .خونش توي يه جاي پرتي به اسم ميرزايي طرف ورامين بود.شوهرش داشت پاك حافظه اش رو از دست مي داد.سه تا بچه تبديل به پنج تا بچه قدونيم قد شده بودند كه بزرگترينشون 14 ساله بود كه مي خواست براي خرج درمان شوهرش عروسش كنه (به عبارتي گوشت قربوني) اوضاع روحيش به هم ريخته بود تعريف كرد وضعشون خوب بوده ولي بعد مريض شده دكترا مريضي شو تشخيص نمي دادند جوابش كردند بعد از يك سال مريضي خود به خود خوب شد بعد هم شوهرش سكته كرده بود وسايل مي فروختند خرج مي كردند.هرچي سرش جيغ زدم نيشگونش گرفتم نصيحتش كردم فايده نداشت طفلك معصوم رو نديده مي خواست به كسي شوهر بده كه خودشم قيافشو نديده بود فقط تعريفش رو شنيده بود پسر خوبيه، نماز خونه و كارگره!!!
قار شد جمعه با فرشته بريم خونه اش ...