تبليغاتX
حشرات الارض
این آخرین مطلب من توی تیر ماه است دگه خدا کی کنه ما بیاییم و آپکنیم

امروز بعد از کلی در به دری و دوندگی بالاخره فهمیدم که کی بیایم و این درس نفرین شده رو پاس کنم بگذریم که چه قدر هم درس خواندم که اگر بر فرض محال امروز امتحان داشتیم قبول می شدم(به این می گن اعتماد به نفس)

دیشب دوستای کره اییم برای من گودبای پارتی گرفتن خیلی خوش گذشت!اونا نمی دونن این افغانی پررو ۵ روز دیگه بر می گرده برای امتحان!!

شقایق(سانگ هی)عشق من که خیلی دوستش دارم دیشب هی می گفت نرونرو دلم برای تو تنگ می شه و از همین حالا داشت قرار می ذاشت که منو و اون و هایشینگ و کانگ می چهارتایی بریم مشهد خونه زهرا خراب شیم!

قراره جواهر و هایشینگ اتاق رو عوض کنند و برن یک اتاق کوچیکتر دلم برای اتاقمون خیلی تنگ می شهکلی ازش خاطره دارم الان که می رم تهران دقیق نمی دونم چیکار کنم

احتمالا دنبال کار می گردم تا برای افغانستان روی!پولی پس انداز کرده باشم

تا بعد

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 13:41 توسط زنبورک |

سلام

خیلی وقته که ننوشتم خیلی دغدغه داشتم که این کارو بکنم ولی نمی شد

با این انترنت گنده که در ایران است و مشکلات دیگر ..

لیسانسم رو گرفتم البته کامل نه نصفه نیمه

هفته پیش جشن فارغ التحصیلی من بود در دانشگاه علم و صنعت

با پدر و مادر و خوارمان رفتیم خیلی هیجان انگیز بود

همیشه آرزو داشتم از این لباسا و کلاهای جشن فارغ التحصیلی رو بپوشم

اول رفتیم لباس گرفتیم ولی کلاه نبود و به ما گفتن که کلاه تموم شده ولی با شناختی که از سیستم ایران دارم و می دونم یه روده راست تو شیکم هیچ کدومشون نیست دوباره نیم ساعت بعد برگشتم و با انبوه کلاهای جدید روبه رو شدم خلاصه پوشیدیم و اشک پدر مادرمان را حسابی در آوردیم. زهرا جان هم امده بود و یک دسته گل رز برای ما اورده بود که حسابی ما را شرمنده کرد.فضه هم امده بود ولی بدجوری توی خودش بود آخر با این پسر بازی خودشو هلاک می کنه!

خلاصه برای ما موسیقی گذاشتن وزیر علوم سخنرانی کرد و در مورد مزایای که در اختیار دانشجوهای خارجی قرار داده بود داد سخن داد و چشمای همه مارو گرد کرد(به خاطر دروغهاش)

بعد توی ذل آفتاب مارو بیرون کردن که بریم عکس بندازیم و زود لباسای گرانقیمت رو در بیاریم (هم پیج می کردن هم تا مامورا چشمشون به ما می افتاد می گفتند اقا یا خانم برو لباسو در بیار(به زبون خوش)

خلاصه خیلی خودمونو دوست داشتیم و خوارمان رو مامور کردیم که برو و از ما فلم برداری کن

اون بنده خدا هم که تا حالا این کارو نکرده بود نتیجه کار کمدی خنده داری شد که وقتی رفتیم خانه هم غصه خوردیم هم خندیدیم

الان دو روز است که اسیر شدم به این خاطر که یک معرفی به استاد کوفتی داشتم(که هزار بار به خاطر این کار توبه کردم)

چون استادها دوتاکردن و تا اطلاع ثانوی دور و بردانشگاه پیداشون نمی شه

یعنی سفر افغانستان تا سنبله به تاخیر افتاده

هر چند ته دل مارو حسابی خالی کردند که بروین اونجا با بمب مروین روی هوا

برای من مهم نیست من می خواهم هر جور شده بروم به قول یکی از بچه هایی که رفته اونجا یا میروم اونجا زندگی می کنم یا می میرم ولی دگه به ایران بر نمگردم

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 12:44 توسط زنبورک |