تبليغاتX
حشرات الارض
گوشش را تیز کرد از کوچه صدای گریه بچه ای می آمد .

چقدر تلخ و سوزناک !

نکند مادرش او را کتک زده؟نکند پدر مادرش را گم کرده؟

چادرش را انداخت سرش در را باز کرد از لای در سرک کشید.

پرنده پر نمی زد.

وسط کوچه جوانکی داشت با موبایلش ور می رفت.

با شنیدن صدای دربرگشت.کنج لبش پوزخندی نشسته بود!

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 13:59 توسط زنبورک |

باز اومدم قزوین روز از نو روزی از نو این کریمی خدای خوابگاه تازه از شرش راحت شده بودم دوباره سرو کلش پیدا شده با کلی الدرم بلدرم جدید که چرا کج رفتی تو خوابگاه چرا راست رفتی انگار میراث آبا اجدادیشه

خلاصه قصه ما هم به سر رسید دارم تسویه حساب می کنم و از این خوابگاه می رم روزای خوبی بود خاطره بدی ندارم به جز قربان زاده که حتی تو این روزای آخر حاضر نشد دست از اون تعصب و خشکیش برداره و یک مقدار نرم باشه

ولی در عوض نوازنی!

نمی دونم چرا همیشه از نوازنی بدجوری حساب می بردم در حالیکه خیلی با من راه اومده ازش ممنونم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 10:9 توسط زنبورک |

این آخرین مطلب من توی تیر ماه است دگه خدا کی کنه ما بیاییم و آپکنیم

امروز بعد از کلی در به دری و دوندگی بالاخره فهمیدم که کی بیایم و این درس نفرین شده رو پاس کنم بگذریم که چه قدر هم درس خواندم که اگر بر فرض محال امروز امتحان داشتیم قبول می شدم(به این می گن اعتماد به نفس)

دیشب دوستای کره اییم برای من گودبای پارتی گرفتن خیلی خوش گذشت!اونا نمی دونن این افغانی پررو ۵ روز دیگه بر می گرده برای امتحان!!

شقایق(سانگ هی)عشق من که خیلی دوستش دارم دیشب هی می گفت نرونرو دلم برای تو تنگ می شه و از همین حالا داشت قرار می ذاشت که منو و اون و هایشینگ و کانگ می چهارتایی بریم مشهد خونه زهرا خراب شیم!

قراره جواهر و هایشینگ اتاق رو عوض کنند و برن یک اتاق کوچیکتر دلم برای اتاقمون خیلی تنگ می شهکلی ازش خاطره دارم الان که می رم تهران دقیق نمی دونم چیکار کنم

احتمالا دنبال کار می گردم تا برای افغانستان روی!پولی پس انداز کرده باشم

تا بعد

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 13:41 توسط زنبورک |

سلام

خیلی وقته که ننوشتم خیلی دغدغه داشتم که این کارو بکنم ولی نمی شد

با این انترنت گنده که در ایران است و مشکلات دیگر ..

لیسانسم رو گرفتم البته کامل نه نصفه نیمه

هفته پیش جشن فارغ التحصیلی من بود در دانشگاه علم و صنعت

با پدر و مادر و خوارمان رفتیم خیلی هیجان انگیز بود

همیشه آرزو داشتم از این لباسا و کلاهای جشن فارغ التحصیلی رو بپوشم

اول رفتیم لباس گرفتیم ولی کلاه نبود و به ما گفتن که کلاه تموم شده ولی با شناختی که از سیستم ایران دارم و می دونم یه روده راست تو شیکم هیچ کدومشون نیست دوباره نیم ساعت بعد برگشتم و با انبوه کلاهای جدید روبه رو شدم خلاصه پوشیدیم و اشک پدر مادرمان را حسابی در آوردیم. زهرا جان هم امده بود و یک دسته گل رز برای ما اورده بود که حسابی ما را شرمنده کرد.فضه هم امده بود ولی بدجوری توی خودش بود آخر با این پسر بازی خودشو هلاک می کنه!

خلاصه برای ما موسیقی گذاشتن وزیر علوم سخنرانی کرد و در مورد مزایای که در اختیار دانشجوهای خارجی قرار داده بود داد سخن داد و چشمای همه مارو گرد کرد(به خاطر دروغهاش)

بعد توی ذل آفتاب مارو بیرون کردن که بریم عکس بندازیم و زود لباسای گرانقیمت رو در بیاریم (هم پیج می کردن هم تا مامورا چشمشون به ما می افتاد می گفتند اقا یا خانم برو لباسو در بیار(به زبون خوش)

خلاصه خیلی خودمونو دوست داشتیم و خوارمان رو مامور کردیم که برو و از ما فلم برداری کن

اون بنده خدا هم که تا حالا این کارو نکرده بود نتیجه کار کمدی خنده داری شد که وقتی رفتیم خانه هم غصه خوردیم هم خندیدیم

الان دو روز است که اسیر شدم به این خاطر که یک معرفی به استاد کوفتی داشتم(که هزار بار به خاطر این کار توبه کردم)

چون استادها دوتاکردن و تا اطلاع ثانوی دور و بردانشگاه پیداشون نمی شه

یعنی سفر افغانستان تا سنبله به تاخیر افتاده

هر چند ته دل مارو حسابی خالی کردند که بروین اونجا با بمب مروین روی هوا

برای من مهم نیست من می خواهم هر جور شده بروم به قول یکی از بچه هایی که رفته اونجا یا میروم اونجا زندگی می کنم یا می میرم ولی دگه به ایران بر نمگردم

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 12:44 توسط زنبورک |

این روزا بچه ها سخت مشغولند برای درس خوندن

منم می خونم ولی کمابیش چون واحدام خیلی کمه و اینقدر دغدغه های زندگیم زیاد شده که خوندن امتحان توش گمه

ز و ف رفتن دکتر. دیشب ف جون دچار استرس شدید شده بود هم به خاطر امتحانا هم به خاطر یه سری مسائل بی خود که نمی دونم چرا بهشون فکر می کنه

دیشب به من گفت به سرش زده رمانی بنویسه که شخصیتای داستانش بچه های خوابگاه باشه خیلی استقبال کردم و گفتم اگه ممکنه یه بخشایی رو بده که من بنویسم اون یه نگاه عاقل اندر سفبه به من کرد و گفت نچ تو با اون نثر خنده دارت ملودرام !!! منو نابود می کنی ؟! بنابراین تصمیم گرفتیم هر کدوم شاهکاری جداگانه خلق کنیم!

نمی دونم چه جوری بنویسم این همه خاطره شادی خنده گریه غصه ها ...چه جوری می شه اونا رو به رشته تحریر دراورد از همه مهمتر کلی دسته گل به اب دادیم تو خوابگاه خیلی هارم اذیت کردیم و شرمندشون شدیم که خودشون خبر ندارن اگه این افشائیه به دستشون برسه ما رو می کشن

کی می دونه این ریحانه سر به زیر و ف  مغرور این طوری باشن؟

تا یک ماه دیگه لیسانسمو می گیرم وای نمی دونم چی می شه خدا بزرگه بله خدا بزرگه ولی وقتی خودمو مثلا می ذارم تو یه شغل مهم دولتی یا مثلا استادی دانشگاه تمام وجودم داغ می شه نمی دونم چرا یه جورایی احساس می کنم که اعتماد به نفس این کارو ندارم

البته ته دلم یه چیزی می گه این به خاطر اینه که تو خیلی سر به هوا شدی

اون عشق اولیه که به رشتت داشتی خیلی کم رنگ شده و اینه که خیلی مادی شدی

نمی دونم باید فکر کنم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 17:49 توسط زنبورک |

امروز ز و ف نشسته بودند توی اتاق عزا گرفته بودند

چقدر بی پولی بده چه قدر عشق مزخرفه چه قدر زندگی بیهوده اس ووو

ف می گفت من موندم تو چرا مثل عقب مونده ها نیشت بازه ولی ز می گفت می دونم تو هم توی فکرت مثل مایی ولی خودتو زدی به اون راه

نمی دونم این روزا کلافگی عجیبی دارم گفتم شاید مشکل جسمیه که با دارو خوب شه دکتر رفتم دارو هم خوردم ولی مشکلم حل نشده

گاهی احساس می کنم کارایی که الان دارم انجام می دم درسته زندگیم هدفمند شده

ولی به دلم که رجوع می کنم می بینم یه جای کار اشتباهه

خیلی از کارایی که می کنم کاملا بی هدفه 

درس خوندن رو عملا تعطیل کردم

خیلی از کارایی که مخصوصا توی این یه سال کردم با دقت می فههم که با انجامشون به یه سری از آرمان هایی که داشتم خیانت کردم

من چه انتظاری از خودم دارم نمی دونم؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 18:12 توسط زنبورک |

خیلی وقته که ننوشتم .می دونم که خیلی از وبلاگم دور افتادم

ولی اتفاقاتی افتاد که نمی دونم خیر بود برام یا شر.

اولش اینکه واحدام تو دانشگاه  خیلی کمه اینه که اصلا حوصله ام نمی شه بیام سایت

اتفاق بزرگتر اینه حدود یک ماه به افغانستان رفته بودم

واقعا جالب بود البته به اون هدفی که دنبالش بودم نرسیدم ولی خیلی چیزای دیگه دستگیرم شد

واقعا درسته که تا با چشم خودت نبینی باورت نمی شه

یکی می اومد از افغانستان می گفت عالیه(به ندرت)

یکی می اومد می گفت بکش بکش و جنگ و خونریزیه .قحطیه .فقر و فلاکته و...

همه اینا درست بود هر روز تو یک بخش از کشور درگیری هست.شهر شلوغ و کثیفه

گرد و خاک انقدر زیاده که هر روز باید بری حموم.برای تویی که تو ایران بودی نوع نگاهها قابل هضم نیست

به نظرت اگه تویی که 20 یا بیشتر سال در یه کشور دیگه بودی اگه بری احتمال مردن هم هست

ولی یه حس دیگه ای هست که اونم جالبه

اونم اینه که کم کم یه چیزی میره زیرپوست تنت !قلقلکت می ده

 یه دفعه به خودت میای که ااا عادت کردی به همین شلوغی کثیفی و...

چرا ؟چون وطنته با غرور از خیابونا رد می شی می ری تو پاساژا قیمیتا رو می پرسی به وزارت خونه سر میزنی دیگه با ترس و لرز از زیر نگاهها و پوزخندها در نمی ری...

رفتن سخته می دونم ولی باید بریم نه این که ایرانیا چوب و چماق گرفتن با ضرب و زور می فرستنت!نه

به خاطر خودت باید بری

به خودت احترام بذار

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:55 توسط زنبورک |

یکی از دوستام مطالب منو خونو بعد سرم قار شد چرا از من ننوشتی به خاطر گل روش در مورد اونم می نویسم

یه دختری بود به اسم فاطمه اون خیلی خیلی غمگین بود مارو هم خیلی خیلی غمگین کرده بود چون شنیده بود دوست پسرش ترکیده یعنی مرده

 ولی بعد فهمیدیم الکی هممون خیلی خیلی غمگین شدیم چون اون نمرده!!!

+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 11:42 توسط زنبورک |

امروز امتحانمو عالی دادم من می میرم برای تجزیه تحلیل جنگ اونم جنگ ایران و عراق!!

امروز می خوایم با ز جان بریم آذوقه زمستانی بگیریم و از مرگ حتمی نجات پیدا کنیم(اشاره به کوپن بخور نمیر دانشجویی) البته تیرمون به سنگ خورد چون مسئولان دانشگاه توطئه مارو کشف و خنثی کردن زیرا پنیراین حلقه مفقوده نبود(منم جونم بستس به همین یه تیکه پنیر)

شایان ذکره که بگم ف جان که فعلا باهاش در کنتاکتم در اقدامی بی آبانه سر مسئول پخش آذوقه داد زده من پنیرمو می خواهم چه کسی پنیر منو جابه جا کرده ؟(روت کم شد اسپنسر جانسون؟)

فعلا در سایت غاز می چرونم تا ز جونم بیاد دانشگاه

این خانم مسئول سایت هم رو من کلید کرده الا و بلا چت رومتو ببند انگار نه انگار که ما برای دوستان دلمون تنگ شده و از زور بیکاری داریم این کارو می کنیم وگرنه قصد و غرض شخصی که نداریم حق یکی دیگه رو که می خواد اینترنت بازی کنه رو بخوریم

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 11:22 توسط زنبورک |

امروز سر جلسه امتحان به کل شوکه شدم هنوز باورم نمی شه

استاد دقیقا سوالاتی رو داده بود که فکر نمی کردم

فعلا تو هپروتم تا نمره ها اعلام بشه خیر سرمون می خواستیم معدل الف بشیم

با هم اتاقیم فعلا کنتاکت شدیدیم اصلا روحیاتمون به هم نمی خوره احتمالا ترم بعد جدا می شیم

نمی دونم خیلی دلم می خواد خوب باشم ولی نمیشه حالا یا بدی از منه یا دیگری احتمالا پای شخص ثالثی در میونه لابد!!!

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 15:13 توسط زنبورک |

جمعه عيد قربان يك جعبه شيريني خريديم رفتيم سر راه الف تلفن زد گفت ميام مي رسونمتون اونجا خفنه تنها نريد برام يك صندق چوبي به شكا قلب گرفته بود توش دوتا غنچه گل رز بود.واقعا جاي پرتي بود و پر از افغاني (مشخصه اين جور جاها) آدرس سرراست نبود بالا رفتيم پايين اومديم دوباره بالارفتيم پايين اومديم.الف خونش به جوش اومده بود صورتش قرمز شده بود.مدام غرغر مي كرداينجا آخه جاست اومدي؟يه دفه ديگه بياي واي به حالت و از اين جور حرفاي صدتا يه غاز بالاخره پيدا شد مارو رسوند و رفت.

در رو كه زديم مهديه اومد دم در واي چقدر بزرگ شده بود.چه قدر قد كشيده بود.با تعجب مارو نگاه كرد بعد دقيق تر يه چيزي تو چشماش درخشيد جيغ زد شماييد؟پريد بوسمون كرد.بچه ها بزرگ شده بودند هاني كوچولو مارو اصلا نمي شناخت 7 ساله شده بود. محم عين سيب گرده شده بود به باباش رفته بود.دوتا بچه شير خوره تاتي تاتي كنان اومدند بغلمون.

نشستيم حرف زديم و درد دل.فرشته مي خواد يه كارايي براي ح كنه.كلي در گوشش خوند.يه ذره سر عقل اومده ولي از آينده خيلي مي ترسه.نمي دونم اگه منم جاي اون بودم اين طور مي شدم يا نه؟خدايا كمكش كن...

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 15:0 توسط زنبورک |

توي خونه نشسته بوديم كه درو زدند باز كه كردم واي خداي من! باورم نمي شد ح پشت در بود جيغ زدم و پريدم بغلش حال اون هم مثل من بود خنديديم.همديگرو بوسيديم .گريه كرديم و دوباره خنديديم

باورم نمي شد 4 سال چه زود گذشت شكسته شده بود صورت خندونش رو حفظ كرده بود ولي روحيه اش حسابي ضعيف شده بود.

شوهرش يا بهتر بگم كسيكه هم سن پدرش بود سكته مغزي كرده بود و گوشه خونه افتاده بود زن اول شوهرش طلاق گرفته بود .خونش توي يه جاي پرتي به اسم ميرزايي طرف ورامين بود.شوهرش داشت پاك حافظه اش رو از دست مي داد.سه تا بچه تبديل به پنج تا بچه قدونيم قد شده بودند كه بزرگترينشون 14 ساله بود كه مي خواست براي خرج درمان شوهرش عروسش كنه (به عبارتي گوشت قربوني) اوضاع روحيش به هم ريخته بود تعريف كرد وضعشون خوب بوده ولي بعد مريض شده  دكترا مريضي شو تشخيص نمي دادند جوابش كردند بعد از يك سال مريضي خود به خود خوب شد بعد هم شوهرش سكته كرده بود وسايل مي فروختند خرج مي كردند.هرچي سرش جيغ زدم نيشگونش گرفتم نصيحتش كردم فايده نداشت طفلك معصوم رو نديده مي خواست به كسي شوهر بده كه خودشم قيافشو نديده بود فقط تعريفش رو شنيده بود پسر خوبيه، نماز خونه و كارگره!!!

قار شد جمعه با فرشته بريم خونه اش ...

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 14:59 توسط زنبورک |

امروز کلی کلاس گذاشتیم و عکس با ژستای مختلف گرفتیم چرا؟ چون که ز موبایل جدیدش عکس می گیره من و ف هم ندید بدید انواع عکسای جنیفر لوپزی انداختیم ولی نمی دونم چرا وقتی آدم ژست می گیره عکسش اصلا جالب نمی افته شاید سی چل تا عکس انداختم ولی این عکس که تازه از خواب بلند شده بودم و داشتم کش و قوس می رفتم  ازهمه بیشتر دوست دارم که ز یه هویی ازم گرفت شاید چون خیلی طبیعی افتاده
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 16:33 توسط زنبورک |

من تو سایت نشستم .ف توی کلاس دراه بحث روان شناسی می کنه .ز نشسته تو همایش مولوی شناسی .هر کدوم از ما به نوعی سرمونو گرم کردیم.تا هفته دیگه درسها تموم می شه امتحانا شروع می شه.شب امتحان میاد با تمام اضطرابش بی خوابیا و تقلبها.بعد تموم می شه بچه های کلاس ما هفت ترمه تموم می کنن و میرن .من تنبل می مونم و ترم هشتم.

این هفته توی دانشگاه ما هفته پزوهشه. چند تا شرکت صنعتی مثل ایران خودرو  و سایر موسسات اومدن برای تبلیغ کالاهاشون.یه چیز جالب می گم از چشم گشنگی دانشجوها

با یکی از دوستام رفته بودیم بالا شرکتی با نام... محصولات چیپس خودشو برای فروش اورده بود

برای اینکه مشتری در انتخاب محصولات راحت تر باشعه توی ظرفهای شیشه ای بزرگ چیپس با طعمهای مختلف ریخته بودند)دلت آب افتاد؟

رد می شدیم گفتیم امتحانکی کنیم مزه رو چشیدیم وای چه خوشمزه دوباره گفتیم امتحان کنیم وای چه خوشمزه دوباره تر امتحان کنیم که با نگاههای چپ چپ خانم فروشنده رو به رو شدیم ناچار خرید کردیم و نرسیده به در ورودی تموم شده بود .بچه های دیگه هم همین کارو می کردن و وقتی با نگاههای فروشنده رو به رو می شده یا راهشونو می کشیدن می رفتن یا می خریدن

بین راه از هر کی می رسیدیم چطور بود می گفتن چیپسا خیلی خوشمزه بود مفته برین بخورین انگار نه انگار که کلی نمایشگاه براشون بار علمی داشته

فرداش کلاس داشتم دانشگاه به کتابخونه که رسیدم وسوسه شدم برم دوباره چیس خوری وقتی رسیدم دیدم چه ازدحامی اون  هم...

بقیه باشه بعد

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 17:50 توسط زنبورک |

دیشب برف میومد (خیلی سعی کردم که رمانتیکتر در مورد بارش برف بنویسم ولی نشد)اون هم وقتی متوجه شدم که نصفه شب از خواب پریدم چون بدجوری گرمم شده بود و معمولا بلند می شم تا آب بخورم)ز خوابیده بود.مهتاب نورش پاشیده بود روی دیوار روبه رویی .اومدم از یخچال اب بخورم که چشمم افتاد به پنجره و باقی قضایا.تو این فکر بودم که حشرات خوب خدا تو این زمستونی چیکار می کنن؟حشره های انسانی که بعضی هاشون جاشون گرم و نرمه مثل ما که ناشکر نیستم ولی اکثرا وضعشون از حشره های واقعی خرابتره بیاید دعا کنیم خدا ما رو از دامن خودش دور نکنه

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 14:48 توسط زنبورک |

بعضی روزا آدما خوشن بعضی روزا آدما می خوان از زور بدبختی بمیرن

قشنگترین لحظات من زمانیه که کنار خونوادم هستم شاید اون موقع نفهمم ولی در خلوت یا تو یه جای غریب خودمو بدون اونا خالی احساس می کنم

دارم میرم مسافرت به دیدن امام رضا می دونم که این دفعه طلبیده چون خیلی می خواستم از زیرش دربرم انگار شیطون رفته باشه تو جلدم ولی الان احساس خوبی دارم که دارم می رم

برام دعا کنید

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 9:59 توسط زنبورک |

هر کس وقتی مطلع می شود که من رشته علوم سیاسی می خوانم ابتدا دماغش را کج و کوله (چین )می کند که ای وای تو را چه کده که ای همه رشته را الا کردی و سراغ پالتیک رفتی نانت نبود ابت نبود سیاستت چی بود اصلا تو دختر استی ای غلطا چیست؟

بی بی هر وقت به خانه می روم می پرسد دختر جان نام ای رشته چی بود بالخره داکتر می شی یا انجینر من هم با همان لهجه صاف تهرانی مگویم

مادربزرگ!من رئیس جمهور اینده افغانستان می شوم ان وقت چشماشو چپ می کنه به سر تا پای ریزه میزه من نگاه می کنه؟

چی می گی؟مگه تو می تانی بی خود گپای مفت نزن !این از بی بی.

یکی از فامیلا هر وقت می رم خونشون یک دختری دارن که چند ساله پشت کنکوره تا منو می بینه انگار دشمن خونخوارشو دیده .به خصوص اون لقمه کوفتی سرسفره از گلو پایین نرفته خانم تمام اطرافیان رو مجاب کرده که دانشگاه چیز بی خودی هست و اخر کار کهنه شوری است.در این حال هم زل می زنه توی چشمای من

کسانی هم که ظاهرا منو دوست دارن می گن فقط بخون ولی هیچ وقت نمی گن بابا تو این افغانستان کوفتی تو هم یه طرف مملکتو می گیری

ایا هضم این که یک دختر می خواد واقعا یه کاری بکنه تو قرن بیست و یک انقدر برای ما سخته؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 12:53 توسط زنبورک |

می دونم که باید همین الان و همین جا مهمترین تصمیم زندگیمو بگیرم .باشه هر چه باداباد بلند می شم

ولی ضربه مگس کش روی میز میخکوبم می کنه!!!

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 12:27 توسط زنبورک |

دیشب بعد از مدتها دلم بدجوری گرفته بود می خواستم های های گریه کنم این ثابت کرده که هنوز ظرفیتم به اندازه کافی رشد نکرده

با آمنه سر کلاس قهر کرده بودم مثل بچه کوچولوها بهش پشت کرده بودم و بغض قلقکم می داد بعد هم دچار این دلتنگی مسخره دوره ای شده بودم که چی خودشو از موضوع تحقیقی امون کشیده کنار انگار نه انگار که باید! باشه

رفتم اتاق ه و ز اهنگ ترازدیک گوش کردمو و احساسات در کردم

الان هم بعد از اون همه بی خوابی زل زدم الکی به مونیتور با اون سیستن عامل مزخرف لینوکس

به جای مطالعات عمیق سیاسی دنیا !

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 12:25 توسط زنبورک |

دیشب وقتی با چشمای سرخ شده از خواب در ساعت 3 نصفه شب بالاخره موفق شدم یه طرح ظاهرا جامع درباره تحقیقم بنویس

نمیدونی چه خوشی زده بود زیر دلم

ویه کشف جدید اینکه تا قبل فکر می کردم مشکل از استادام نیست و از مغز آکبند منه اما حالا فهمیدم نه واقعا آکبند نیست

اما از طرفی افسوس خوردم چرا در سال چهارم به این نتیجه جالب رسیدم

واقعا من به عنوان یک دانشچوی علوم سیاسی چرا هیچی از دنیای اطرافم نمی دونم ؟

ه می گه برو یه جایی که استعدادت شکوفا بشه نمی دونه که سالهاست با دست خودم این تتمه استعداد رو پاره پاره کردم اینا هم که می بینی ذرات باقی مونده است

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 12:20 توسط زنبورک |

بسکه نشستم تو سایت زل زدم به این مونیتور لعنتی سرگیجه گرفتم

می دونم این بورسیه لعنتی اون هم نو یه کشور خارجی تو دلم می مونه ولی چکار کنم تا موقعی که در مقطع دبیرستان درس می خوندیم له له می زدیم برای لیسانس و دلمون غش می رفت برای دانشگاه ولی حالا چی؟

واقعا دلم می خواد برگردم افغانستان از این جا خسته شدم ولی نه اون طور که از اون دل کندن آسون باشه شاید چون این جا بزرگ شدم با این جا خو گرفتم با مهربونی و بی تفاوتی و حتی زخم زبوناشون رشد کردم ولی احساس می کنم اگه بمیرم تو یه کشور غریب مردم مثل باباجان که در اینجا مرد ه

نمی دونم تو اون لحظه های اخر چه حسی داشته ؟دوست داشته واقعا اون جا بمیره یا ...

بی بی ام می گه منو بکشن من برنمی گردم با اون نغمه های شیرینی که بعضی وقتا از دنده راست بلند شده برام می خونه تو یه حالت خلسه فرو می رم درسته اونجا نبودم ولی خودمو تو اون دشتای پهناور احساس می کنم با لباس یه دختر دهاتی که داره گله هاشو به خونه می بره احساس قشنگیه ولی مادر و پدرم مدام تو گوشم می خونن که من تو واقعیت زندگی می کنم نه تو رویا

وقتی کاری از پیش نمی برم یه بغضی انگار می خواد خفم کنه الان هم اونجوری هستم اول فکر کردم گره روسریرو محکم ستم اما نه وقتی بازش کردم همون طور یه چیزی به گلوم چنگ می زد غصه دلتنگی بی چارگی اروزهای دور

غصه یه نسل سوخته

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 14:15 توسط زنبورک |

تب فوق همه رو گرفته بعضیا اعلام کردن دارن علنا درس می خونن واسه کنکور بعضیا در خفا این کارو می کنن بعضیا مثل ما خودشونو زدند به بی خیالی بعضیا قول یه بورسیه مشتی رو با وعده وعید پارتیاشون گرفتند و بعضیا از ما بهترون بورسیه شون آمادست فقط منتظرند آی کیوشون اجازه بده درسارو پاس کنن بعد بزنند به چاک

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 10:12 توسط زنبورک |

دیشب خیلی راحت خوابیدم اصلا باورم نمی شد نه جنی نه روحی هیچی گریبانگیر ما دوتا خدازده نشد

در عوض یه خواب خیلی جالب دیدم که خنده داره ولی فکر می کنم روش فکر کنم جالب می شه یه چند تا ایده نوشتاری به من داده

فردا فضه به تهران می ره رمانتیکه براش کلی تیپ ردیف کردیم بلکم بره به نون و نوایی برسه

منم فردا به احتمال زیاد می رم کنفرانس خاورمیانه در تهران  به قول یکی از استادای نکته سنجمون سمینهار

نمی دونم افغانستان چه ربطی به این خاورمیانه داره ولی چون امریکا تو خاورمیانه بزرگ لیستش کرده حتما هست دیگه ما هم تبعه اونجا هستیم ناسلامتی بریم در صفحه تاریخ نامش را بدرخشانیم

تا بعد

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 10:11 توسط زنبورک |

دیشب یکی از بچه های دهن لق در سفری که ف به اتاقشون داشته اعلام کرد که ناطقه نامی(ببینید که چه تخیلی داره )در اتاق شما می زیسته هرچند تا من یادم میاد ما تو این اتاق بودیم اون هم روحی جنی چیزی می دیده (سایه های موهوم)

دو عدد جنس مرد(ظاهرا جذابیت بیشتری داره جنس مرد)به اتاق شما یورش بردند(همون اتفاقی که برای ف جان افتاده)و اونا هم جیغ زدند و در رو به روی خودشون قفل کردند!این موضوع بو داره چون که معملا فرار می کنند مردم و یا این هم جالبه که حداقل اگه فرار می کردنداونا سد راهشون بودن

حالا چرا دوتا نکردن و در رو خود قفل کردن!!!!

راستی به شیشه هم گوییا سنگ می زدن اون ناجوانمردا

لذا در استراتزی کاملا جدید به خرج دادیم شال و کلاه کردیم به اتاق ز و ه رفتیم

شب رو در اوج فلاکت گذراندیم بنده خدا ز رفتم رو تختش طبقه دوم با هم خوابیدیم پرس شده بود به دیوار نه من فهمیدم چطور خوابیدم نه اون

تازه نصفم رو تخت بود نصفم رو هوا

ه هم نصفه شبی بلند شده یه لنگ تو هوا دیده بود و کپ کرده بود

تا بعد

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 10:0 توسط زنبورک |