خیلی وقته که ننوشتم .می دونم که خیلی از وبلاگم دور افتادم
ولی اتفاقاتی افتاد که نمی دونم خیر بود برام یا شر.
اولش اینکه واحدام تو دانشگاه خیلی کمه اینه که اصلا حوصله ام نمی شه بیام سایت
اتفاق بزرگتر اینه حدود یک ماه به افغانستان رفته بودم
واقعا جالب بود البته به اون هدفی که دنبالش بودم نرسیدم ولی خیلی چیزای دیگه دستگیرم شد
واقعا درسته که تا با چشم خودت نبینی باورت نمی شه
یکی می اومد از افغانستان می گفت عالیه(به ندرت)
یکی می اومد می گفت بکش بکش و جنگ و خونریزیه .قحطیه .فقر و فلاکته و...
همه اینا درست بود هر روز تو یک بخش از کشور درگیری هست.شهر شلوغ و کثیفه
گرد و خاک انقدر زیاده که هر روز باید بری حموم.برای تویی که تو ایران بودی نوع نگاهها قابل هضم نیست
به نظرت اگه تویی که 20 یا بیشتر سال در یه کشور دیگه بودی اگه بری احتمال مردن هم هست
ولی یه حس دیگه ای هست که اونم جالبه
اونم اینه که کم کم یه چیزی میره زیرپوست تنت !قلقلکت می ده
یه دفعه به خودت میای که ااا عادت کردی به همین شلوغی کثیفی و...
چرا ؟چون وطنته با غرور از خیابونا رد می شی می ری تو پاساژا قیمیتا رو می پرسی به وزارت خونه سر میزنی دیگه با ترس و لرز از زیر نگاهها و پوزخندها در نمی ری...
رفتن سخته می دونم ولی باید بریم نه این که ایرانیا چوب و چماق گرفتن با ضرب و زور می فرستنت!نه
به خاطر خودت باید بری
به خودت احترام بذار