این روزا بچه ها سخت مشغولند برای درس خوندن
منم می خونم ولی کمابیش چون واحدام خیلی کمه و اینقدر دغدغه های زندگیم زیاد شده که خوندن امتحان توش گمه
ز و ف رفتن دکتر. دیشب ف جون دچار استرس شدید شده بود هم به خاطر امتحانا هم به خاطر یه سری مسائل بی خود که نمی دونم چرا بهشون فکر می کنه
دیشب به من گفت به سرش زده رمانی بنویسه که شخصیتای داستانش بچه های خوابگاه باشه خیلی استقبال کردم و گفتم اگه ممکنه یه بخشایی رو بده که من بنویسم اون یه نگاه عاقل اندر سفبه به من کرد و گفت نچ تو با اون نثر خنده دارت ملودرام !!! منو نابود می کنی ؟! بنابراین تصمیم گرفتیم هر کدوم شاهکاری جداگانه خلق کنیم!
نمی دونم چه جوری بنویسم این همه خاطره شادی خنده گریه غصه ها ...چه جوری می شه اونا رو به رشته تحریر دراورد از همه مهمتر کلی دسته گل به اب دادیم تو خوابگاه خیلی هارم اذیت کردیم و شرمندشون شدیم که خودشون خبر ندارن اگه این افشائیه به دستشون برسه ما رو می کشن
کی می دونه این ریحانه سر به زیر و ف مغرور این طوری باشن؟
تا یک ماه دیگه لیسانسمو می گیرم وای نمی دونم چی می شه خدا بزرگه بله خدا بزرگه ولی وقتی خودمو مثلا می ذارم تو یه شغل مهم دولتی یا مثلا استادی دانشگاه تمام وجودم داغ می شه نمی دونم چرا یه جورایی احساس می کنم که اعتماد به نفس این کارو ندارم
البته ته دلم یه چیزی می گه این به خاطر اینه که تو خیلی سر به هوا شدی
اون عشق اولیه که به رشتت داشتی خیلی کم رنگ شده و اینه که خیلی مادی شدی
نمی دونم باید فکر کنم